پرنده ی سیاه بزرگ

980,000 ریال

وقتی از جای‌ام بلند شدم و شروع کردم به آهسته دور سنگ گشتن، تقریبا انتظار داشتم که واقعا مادرم را پشت آن ببینم. آن طرف سنگ که به سمت جنگل بود، بیش‌تر از طرف دیگرش خزه داشت. صدها قطره کوچک آب، آویزان از خزه‌ها مثل یک ردای مرواریدنشان، روی سطح نرم آن برق میزدند. مامان آن‌جا نبود.

کاملا نزدیک به سنگ ایستادم و پیشانی‌ام را به آن تکیه دادم … بوی جنگل می‌آمد، بوی باران و بوی این وقت سال که انگار بینابین تابستان و پاییز. کفشهای‌ام بی‌صدا در زمین نرم جنگل فرو می‌رفت. ی‌کباره حس کردم چه‌قدر آرامم. احساس سبکی می‌کردم و چه خوشایند بود این احساس.

4 عدد در انبار

- +

4 عدد در انبار