توضیحات
پسرک از ماشین مادر پیاده میشود و به خانهی پدربزرگ میرود. پدربزرگ خوشاخلاق است و با دیدن او خیلی خوشحال میشود. اما نمیتوانند با هم حرف بزنند. یعنی میتوانند اما حرف همدیگر را نمیفهمند چون پدر و مادر پسرک به کشوری جدید مهاجرت کردهاند و برای همین زبان پدربزرگ و نوه با هم فرق میکند. غذایشان هم با هم فرق میکند. انگار سلیقههایشان هم با هم فرق میکند؛ چون وقتی پدربزرگ در تلویزیون برنامهی ابرقهرمان را تماشا میکند، حوصلهی پسرک سر میرود. اینطور میشود که پسرک بیخیال حرفزدن میشود و به سراغ کیف و دفتر نقاشیاش میرود. فکر میکنید چه شکلی میکشد؟ نظر پدربزرگ چیست؟ بالاخره میتوانند همدیگر را بفهمند و موضوعهای مشترکی پیدا کنند؟
«حرف های رنگی»، متنِ خیلی خیلی کوتاهی دارد و روایتش بیشتر بر اساس تصویر است. روایتی که از تفاوت و شکاف میان نسلها و فرهنگها و زبانها و سلیقهها حرف میزند. اما آیا راهی هست که در عین این تفاوتها، ارتباطها برقرار شود؟
هنوز بررسیای ثبت نشده است.